سی امِ اکتبر 2012 این چنین نوشته بودم...

خرید بک لینک
توی صورتش زول زدم، گفتم ببین... هیچ ندارم. یک مشت کتاب، شعر و چند نقاشی ِ بدرد نخور و چند مجموعه عکس، از عکاسی اَم از طبیعت و خیابان های شهرمان. از من چه می خواهی؟ عشق؟ تنفر؟ زندگی از من چیزِ وحشتناکی ساخته. پُر ِ از تناقضم، پُر از تضادهای گوناگون. دیروز داشتم فکر می کردم واقعاً وجود و زندگی در اینجا چه فایده ای دارد؟ جز طبقه ی پایین و بالای جامعه، که همیشه وضعشان در همه ی حال و روزگارها یکی بوده است، طبقه ی وسط ِ جامعه در حال ِ له شدن است و -کم کم همه نه- دارد به سرعت می رود پایین... زیر ِ آب. عشق، زندگی، پول، سفر... کلمات خوشگل و خوبی اَند برای خودشان ولی...

دیشب یکی از دوستان گفت بیا بریم چرخی بزنیم با ماشین. ساعت حدوداً 11 بود و هوا خنک. من، پویا و فرشید. من عقب نشسته بودم، فرشید رانندگی می کرد و پویا هم جلو نشسته بود. دُرُست حس کردم وسط جهنم نشسته ام. آخر من با موسیقی قری-فری هیچ رابطه خوبی ندرام و شدیداً بدم می آید. نه بیت ِ خوبی و نه تکست و لیریک مناسبی. صدایش هم انگار از ته ِ چاه ِ "فلان" در می آمد! چهره شان شاد بود و من هم الکی می خندیدم. (این لبخدهای الکی ما روزانه شده؛ خیابان، پیاده رو... همه جا.) چقدر خوشحال و سر ِ حال... یا شاید بی خیال ِ آنچه دارد اتفاق می افتد.

(به خانه که رسیدم، ماشینمان روبروی در ِ حیاط پارک شده بود. این یعنی ضدّ حال ِ واقعی!)

سریع رفتم جلوی آینه و خودم را 2-3 دقیقه نگاه کردم. داشتم توی ذهنم می گفتم: «واقعاً من، بیست سالم است؟»

ناتور دشت...

ما را در سایت ناتور دشت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 19:52

صفحه بندی