دیشب یکی از دوستان گفت بیا بریم چرخی بزنیم با ماشین. ساعت حدوداً 11 بود و هوا خنک. من، پویا و فرشید. من عقب نشسته بودم، فرشید رانندگی می کرد و پویا هم جلو نشسته بود. دُرُست حس کردم وسط جهنم نشسته ام. آخر من با موسیقی قری-فری هیچ رابطه خوبی ندرام و شدیداً بدم می آید. نه بیت ِ خوبی و نه تکست و لیریک مناسبی. صدایش هم انگار از ته ِ چاه ِ "فلان" در می آمد! چهره شان شاد بود و من هم الکی می خندیدم. (این لبخدهای الکی ما روزانه شده؛ خیابان، پیاده رو... همه جا.) چقدر خوشحال و سر ِ حال... یا شاید بی خیال ِ آنچه دارد اتفاق می افتد.
(به خانه که رسیدم، ماشینمان روبروی در ِ حیاط پارک شده بود. این یعنی ضدّ حال ِ واقعی!)
سریع رفتم جلوی آینه و خودم را 2-3 دقیقه نگاه کردم. داشتم توی ذهنم می گفتم: «واقعاً من، بیست سالم است؟»
ناتور دشت...ما را در سایت ناتور دشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 35