اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «ای کاش این خوابهای لعنتی واقعی بودند...» هستید، در ادامه این مطلب تازهترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
حسی دارم... مثل اینکه ایستاده باشم روی بلندترین ساختمان شهر و آدم ها، خانه ها، آپارتمان ها و ماشین ها زیر پایم باشند؛ رفت و آمد آدم ها، ماشین ها... آدم های کوچک و ریز... خیابان های شلوغ... حسی دارم، مثل اینکه ایستاده باشم و پایین را که نگاه می کنم سرم گیج برود و دو دل باشم؛ دو دل بین پریدن و ماندن... حس سقوط.... خودم را از بالا پرت کنم روی یکی از ماشین های پارک شده توی خیابان. بعد مثل توی فیلم ها، صدای تق و بعد تمام می شود، من تمام می شوم، درد تمام می شود... اشک تمام می شود، بی خوابی تمام می شود، دلتنگی تمام می شود. اما هر چه باشد قبل از آن می خواهم بغل کنی مثل توی خواب. دلم می خواهم بروم، بروم دور شوم. ناپدید شوم توی تنهایی ام. بروم، نباشم. من ِ احمق ِ بدرد نخور! بروم دور شوم. همه ی دنیایم بشود خودم و خودم و خودم. تنهایی های دوست داشتنی. «به شهر باران خوش آمدید»، آوازهای گیلکی، مردمان دوست داشتنی ِ من، بُرار، خاخور، خانه های چوبی، خانه های نم دار، شفت، روستایِ سیاهمزگی، درخت، جنگل های انبوه ِ سبز ِ سیاه، دریا، پرنده های دوست داشتنی، اِسبیل، بوی شالیزار... آخ... آخ... ماسوله و گلدان. تکرار کن لعنتی!
دلم می خواهد... نه... باید بروم. این مردمان دلشان روشن نیست. آن ها سبز بودن درخت را نمی فهمند، آن ها ماه را نمی فهمند، شب را نمی فهمند، کوه را نمی فهمند، تپه و گل و آواز و سیاهی و تنهایی را نمی فهمند. این ها دریا را نمی فهمند، صدای ساز را نمی فهمند، زن را نمی فهمند، سر درد را نمی فهمند، بغل را نمی فهمند، بوسه را نمی فهمند، بوی شالیزار را نمی فهمند، دوست داشتن را نمی فهمند، سیگار را نمی فهمند، چشم ها و نگاه ها را نمی فهمند... این مردمان دلشان به شب جمعه و شکم و زیر آن خوش است. این مردمانی که من از آن ها بیزارم. شکم پرست.
حسی دارم... حس سقوط... می خواهم دست هایم را باز کنم، از ارتفاع این ساختمان بلند سقوط کنم... حالا بغلم می کنی؟
برچسب:
نویسنده: بردیا باقریان