
دست هایش را دور بازوهای لاغر و خواستنی اش حلقه کرد. روی نیمکت همیشگی نشسته بودیم. هوای آخر تابستان کمی سوز داشت. گفت، هوای آخر تابستون دیونه است. تا چند روز پیش گرم بود ها. الان ببین... نفس عمیقی کشید. ها کرد توی هوا؛ و در انتها اخم های خواستنی اش را تحویلم داد. فکر کنم توقع داشت بخار از دهانش بیرون بیاید. که نیامد. خب معلوم است. بخار ها کردن کجا بود. هنوز مانده از تابستان چند روزی. اینها را توی دلم گفتم. همان وقت که دست هایش در دست هایم بود. فکر کردم دختر به این بزرگی خودش اینها را می د...
ادامه مطلب